
بیمار خنده های توام
بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی
گرمتر بتاب
اشتیاقی که به تو دارد دل من
دل من داندومن دانم ودل داند و من
مولانا
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
سعدی

عشق هرگز قادر به تملک نیست
عشق آزادی بخشیدن به دیگریست
عشق هدیه ا ی نا مشروط است
عشق معامله نیست
اشو
میشود اندکی برایت بمیرم
تا باورت شود خاطرت رابا
دنیا عوض نمی کنم
علی-قاضی-نظام
مهم نیست
ظاهرتان چگونه است
مهربانی شما را
زیباترین فرد دنیا میکند

شب
محو انتظار تو بودم
دمید صبح
گشتم به یاد روی تو
قربان آفتاب
بیدل دهلوی
اوست نشسته در نظر
من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر کنم
مولانا
تا وقتی کسی در کنارت هست
خوب نگاهش کن
گاهی آدمها انقدر سریع میروند
که حسرت یک نگاه سرسری هم
به دلت می گذارند

جامی شکسته دیدم در بزم می فروشی
گفتم بدین شکسته چون باده میفروشی
خندید و گفت زین جام
جز عاشقان ننوشند .....
مست شکسته داند قدر شکسته نوشی
خیام
همیشه
یادتان باشد که
شاد باشید
چون ههیچگاه نمیدانید
چه کسی دارد
عاشق لبخندتان میشود

برچسب:
نویسنده: هستی رستگار